نیاز سلیمی، مدیر اجرایی

از نظر من موفقيت جاده يكطرفه اى نيست كه با طى آن به مقصد برسيم. موفقيت در طول سفرى به درازاى عمر اتفاق ميافتد و مسير هم نه خطى است و نه مستقيم. در طول اين سفر شايد بار ها به نقطه آغاز برگرديم و از كنار مناظر آشنا عبور كنيم. و طبعا اين نظر با معيار هاى ارزشى رايج كه موفقيت را بيش، و قبل، از هر چيز با عدد و رقم و در مسيرى هميشه رو به جلو ارزيابى ميكند فاصله بسيار دارد.
من زندگى پر فراز و نشيبى داشته ام و بخش بسيارى از آن را مديون ذات بيقرار خودم هستم. مشاغل و دلمشغولى هاى متنوعى را تجربه كرده ام و به عبارتى در هيچ سر پناهى بقچه ام را نگشوده ام و جا خوش نكرده ام. انگيزه من در تمام فراز و فرود هاى، اكثرا انتخابى، زندگيم تجربه جايگاه هاى متفاوت و نگاه كردن به جهان از منظر ديگرى بوده. از پس اينهمه، امروز براى من موفقيت حفظ ارزش هاى درونى اي ست كه هنوز و هميشه باعث رضايت و هيجان ميشود. دقيقا همان چيزهائى كه مشكل به چشم ميايد و معمولا پرسيده هم نميشود. ارزش هايى كه نه قابل اندازه گيريست و نه قابل مقايسه با ديگرى، ديگران. اگر بر اساس اين تعريف بخواهم موفقيت خودم، و يا عدم، آن را بيان كنم جواب طبعا مثبت است. خلاصه اين كه، من آزادى تجربه زندگى را، حدودا، به شكلى كه خواسته ام داشته ام. بقيه امور عمومى و گذرا بوده و هست.

مهدخت ستوده، مشاور مالی و بیمه

مهاجرت براي من يك انتخاب بود، جبر نبود. اولش كمي رنگ و بوي ماجراجويي داشت ولي به محض اينكه اتفاق افتاد تبديل شد به يك جريان هدفمند ولي ناشناخته كه نرم نرم شكل گرفت و روز به روز تنومندتر شد.

١٦ جولاي ٢٠٢٠ مهاجرت من ١٣ ساله ميشه.

روزي كه هواپيما توي فرودگاه مونترال نشست، اصلا به ذهنم هم خطور نميكرد كه ميخ خيمه ام رو توي تورنتو ميكوبم. سعي كردم كه علاوه بر حساب و كتابهاي عقلي، به حسم هم اعتماد كنم. براي همين بعد از دوهفته به تورنتو آمدم تا ببينم كجا ميتونه حس خونه و تعلق رو بهم بده. تورنتو اين حس رو بهم داد، نه فقط خودش بلكه آدمهاش، با كساني آشنا شدم و كمكهايي بهم شد كه كم از معجزه نبود.

توي ٥ سال اول پامو از روي گاز بر نداشتم، درس و كار و يادگيري. سعي كردم دخل و خرجم رو تنظيم كنم. سر سال اول كه حساب كتاب مالي ام رو رسيدم، پولي كه از ايران آورده بودم هنوز توي حسابم بود و با روزي ٤ ساعت كار در كال سنتر ، تونسته بودم هزينه اجاره و رفت و آمد و خوراك و موارد ضروري رو تامين كنم.از اون موقع به بعد، هر روز آخر وقت ٥ دقيقه ارزيابي داشتم، روزم چطور بود؟ وقتم رو چطوري گذروندم؟ و سعي كردم هميشه جواب قانع كننده اي براي " خود" سخت گيرم داشته باشم كه شرمنده اش نشم. هنوزم اين عادت رو دارم و معتقدم زمان تنها سرمايه ايه كه دارم و استفاده بهينه از زمان، لحظه به لحظه به من كمك كرد كه به اهدافم برسم، اهدافي كه تعيين كرده بودم سخت بود ولي تونستم عملي شون كنم.بعد از اتمام دوره كالج، ٨ تا امتحان تخصصي دادم و بعد از طي مراحل سه ماهه و مصاحبه هاي پي در پي، موفق شدم در شركتي كه دوست داشتم استخدام بشم. امسال سال دهم كارم در شركت EDWARD JONES هست.

كوتاه سخن اينكه، مهاجر مثل گياهيه كه از ساقه بريديم و گذاشتيم توي آب كه ريشه بده و بكاريمش توي گلدون . غذاي اضافه، آفتاب و اكسيژن، هيچ چيزي پروسه رشد و ريشه دوانيدن رو تسريع نميكنه. فقط " زمان" ميتونه ريشه ها رو انقدر قوي كنه كه بعد از مدتي توي گلدون و باغچه دوام بيارن.

در فرآيند مهاجرت، تركيب "صبر" و "تلاش " معجزه ميكنه، توصيه ميكنم امتحان كنيد.

بهشاد صباح

من در سالهای مختلف کاری خود، تجارب متفاوتی را در جایگاه ای کاری مختلفی پشت سر گذاشتم. من تنان تلاشم را کردم تا نه تنها انتظار های کارفرمایان را برآورده کنم بلکه از انهم فراتر بروم. من برای عالیه خودم به نوع کاری که انجام میدادم بسیار کوشش کردم و برای پول شغلی را انتخاب نکردم.
من بتوانم داستانهای متفاوتی و بسیتری از موفقیتهای را تعریف کنم اما یکی از آنها که برای افراد تازه کار مفید تر است این است:
در سال ۲۰۰۶ من همکاری داشتم که در سمت یکسان برای ۱۷ سال متمادی کار کرده بود. من نمیخواستم مانند وی در یک سمت کاری بزای چنین مدت طولانی زمینگیر شوم. بنابراین من تصمیم رفتم تا عملکرد او را تحلیل کنم و برنامه حدکت آیا بعدی خودم را پایه ریزی نمایم.
و برنامه من این بود که " آقای ایکس نشوم!"
اقای ایکس دانش و تحصیلات خودش را به روز نمیکرد پس‌ من مدارک مرتبط با کارم را اخذ کردم
اقای ایکس با هیچ بخش دیگری از شرکت همکاری نمیکرد پس من در پروژه های دیگر شرکت درگیر شدم و فعالیت کردم
آقای ایکس حوصله فن آوری و کامپیوتر را نداشت و همه کارهایش را با فکس انجام میداد، من نه تنها از کلیه امکانات کامپیوتری شرکت استفاده میکردم بلکه در طراحی و ایجاد مضمون برای به روز رسانی وبسایت شرکت فعال شدم.
اقای ایکس علاقمند به تکرار یک کار به صورت مکرر و مستمر بود، پس من سعی کردم ایده ای جدید و خارج ز روش عمومی را مطرح کرده و به نتیجه برسانم.
وقتی که رکود اقتصادی سال ۲۰۰۸ اتفاق افتاد، اقای ایکس گروه ما و شرکت را ترک کرد، اما من ابقا شدم.
من آموختم که کار سخت و پشتکار، داشتن هدف تعریف شده و برنامه ریزی به من کمک کرد تا در عین حفظ شغلم بتوانم به موفقیت و ثبات شرکت کمک شایانی بکنم. شاید کمک من فراتر از بسیاری دیگر از کارمندان آن شرکت بود.

مهران امینیان، مهندس و موزیسین

در سی سالگی ، شرایطی نسبتا قابل قبول در ایران رو رها کردم تا زندگی ام رو در هر دو وجهی که برام اهمیت داره راحت تر پیش ببرم. از یک طرف به عنوان یک مهندس، دوست داشتم سالهای کاری ام رو در جامعه ای بگذرونم که اجازه رشد و یادگیری درش مهیا تره و از سوی دیگه به عنوان یک هنرمند، می خواستم بتونم فارغ از تیغ سانسور و مجوز، به شناخت خودم و سعی و خطای ایده هام بپردازم.
از سال ۲۰۰۹ که وارد کانادا شدم، فرازو نشیبهای شخصی، خانوادگی، کاری و هنری زیادی داشتم.
اما الان بعد از ۱۱ سال حس می کنم همه اونها تکه های پازل موفقیت‌ های امروز بودن درحال حاضر یه طور تمام وقت مدیر فروش یکی از بزرگترین شرکت‌های مواد اولیه شیمیایی هستم و به طور نیمه حرفه ای کار موسیقی رو هم ادامه می دم.

سید احسان نیک زاد, مدرس و پزشک

_من در ايران پزشک خانواده و اورژانس بودم. در حدود 6 سال پیش به کانادا مهاجرت کردم تا زندگی در محیطی متفاوت و_ _استانداردهای بالاتری رو حداقل در بعضی از جنبه های زندگی تجربه کنم. امتحانات پزشکی کانادا رو با موفقیت پشت سر گذاشتم. در حال حاضر, دوره هایی برای پزشکان خارجی که به اینجا مهاجرت کردند برگزار می کنم که به اونها کمک میکنه امتحانات پزشکی رو با موفقیت پشت سر بگذارند._
_الان که به عقب نگاه میکنم, این مسیر برای من هم بدون سختی نبوده ولی من در طول این مسیر یاد گرفتم که فرایند یاد گیری و بهتر شدن و پیشرفت یک روند دایمی هست و باید از هر لحظه اش لذت برد._

دکتر شهاب اناری

  دکتر شهاب اناری هستم فارق التحصیل رشته ی پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی تهران ، پزشکی که هیچوقت طبابت نکرد و بدلیل عدم علاقه به پزشکی از همون اول وارد کار آموزش و مشاوره شد .

من سالها بعنوان مدرس زبان و بعد از آن بعنوان صاحب آموزشگاه زبان در کل ایران  فعالیت کردم  و در این زمینه ی کاری خیلی توفیقات زیادی داشتم ولی در سال 2009 به همراه همسرم تصمیم گرفتیم که مهاجرت بکینیم که نهایتا تا سال 2014 طول کشید تا بتوانیم در کانادا مستقر شویم .

وقتی به کانادا آمدم تصمیم این بود که در ادامه ی توانمندی خودم یعنی بحث آموزش و مشاوره در زمینه بیزینس ترینینگ و بیزینش کوچینگ فعالیت بکنم . در کانادا دوره های مربوطه را گذروندم ولی شروع راه اندازی کار و بیزینس خصوصا در سال اول برای من بسیار بسیار دشوار بود ، بطوریکه سال اول تقریبا از هر دری وارد میشدم و هر کاری میکردم نقریبا نتیجه نمیگرفتم، انتهای سال اول تقریبا به یک دیواری برخوردم و تقریبا به حالت دپرشن افتادم شروع کردم حملات اضطرابی گرفتن و بیماری زمینه ایی التهابی روده که داشتم به نام IBD   دچار تحریک و تشدید شد و اونجا بود که متوجه شدم برای موفقیت در بیزینس در کانادا باید غرورم رو کنار بذارم و موفقیت های قبلی خودم رو کنار بذارم و مثل یک دانش آموز یا مثل یک دانشجو دوباره یاد بگیرم که در آمریکای شمالی چطور باید با مردم ارتباط برقرار کرد و چطور باید بیزینس کرد و چطور باید مارکتینگ و فروش انجام داد و وقتی شروع کردم به مطالعه و دوره گذراندن و امتحان کردن با ذهن باز یواش یواش شروع کردم به نتیجه گرفتن و بعد از مدتی نتایج خیلی خیلی خوبی گرفتم . بطور مثال در حال حاضر عضو هیيت مدیره انجمن کوچینک بین المللی در تورنتو هستم ، عضو گروه ده درصد برتر سخنران های کانادا هستم ، به بیش از حدودا پنج هزار صاحب کسب و کار درکمک کردم و بعضی از بزرگترین ایونت های آموزشی رو برای پروفشنالها و صاحبان بیزینس در کانادا برگزار کردم بطوریکه در یکی از آخرین برنامه ها بیش از هشت هزار نفر ثبت نام کننده داشتیم . به لطف خدا امسال جزو 75 مهاجر برتر کانادا انتخاب شدم و امید که با رای دوستان نهایتا جزو 25 مهاجر برتر سال 2020  انتخاب بشم .

پیغام اصلی که دارم برای همه ی مهاجرها این است که مهاجرت فرصت بسیار خوبی ست برای اینکه خود شناسی کنند و خودشون رو بشناسند انگار که دکمه ی ریست زده شده باشه به خودشون اجازه بدن که یکبار دیگه نگاه کنند ببینند از زندگی چی می خوان ؟ چشم انداز ایده ال اونها چی هست ؟ ارزش های انها چی هست ؟ توانمندی هاشون چیه و علایق انها چی هست ؟ چیزی که من اصطلاحا بهش میگم پرسونال برند و بعد بر اساس اون انتخاب کنند که چه مسیر حرفه ای و چه مسیر بیزینسی رو باید برن تا به آنچه میخواهند برسند .